سفارش تبلیغ
صبا

غریبه آشنا


ساعت 10:13 عصر پنج شنبه 91/12/24

یه وقتایی آدم باید سرشو بلند کنه، زل بزنه به آسمون، لبخند بزنه و بگه: خدا خیلی مخلصیم، هوامونو داشته باش ما هم تنهاییم...


¤ نویسنده: الهه

نوشته های دیگران ( )

ساعت 10:59 عصر دوشنبه 90/5/24

عاشق این شعرم:

 

زمستان

 

گفته بودم,از زمستان,فصل بی برگی,فصل چون من!

سرودی تازه گرد آرم برایت ای بهارین جلوه رستن

و حال این عهد با آگاهی از هجران ناهنگام تو بسیار سنگین است

برف! این آسمانی خوشه ی بسیار دانه;نک حدیث شعر غمگین است

دلم خوش بود ای هنگامه ی شیرین

بهار آیینه دیرین

می گویم ز برف و سختی سرما

به تلخی می سرایم ز مهر بی تو بودن را

به امیدی که بعد از سردی و تردید,عبور از فصل بی خورشید

بر دروازه ی دیدار موعود سرشت و سرنوشت من

بهار روی پرمهر تو می خندید

و حالا این من و این ناله های سرد

سرودی سخت,بی هنجار و معنی چون هجوم درد

آری اینک می سرایم من زمستان را ...

خبر ناباورانه,سرد و رویین بود;

بهارت رفت , یارت رفت

شنیدم تا,تمام هستیم یک سر به غارت رفت

بت من را کدامین سنگ بد فرجام,نشان کینه خود کرد

کدامین چهره بدخیم بدکردار

آسمانی صورتم را اینچنین آیینه ی خود کرد

دست تقدیر که بود از آستین شوم نیرنگ کدامین زخم بیرون شد

دل نرم من از این فتنه و آشوب

دوباره سخت مجنون شد

سرم مدهوش دلم پرجوش

نگاهم کوهی از یخ-کوهی از اندوه بی پایان

اهورای من ای هنگام نامیرا

این صدپاره ی خونین که دل خوانند

دگر مدفون آوار است

هریک پاره اش تمثیلی از جان کندنی زار است

من سرمست پرشور پر از امید!

به جای آنکه گویم شعر مستان را

به جای غم به هذیانی لبالب می سرایم مرگ را شعر زمستان را

دل شوریده ام ارزانی اندوهت ای شیرین

ای هنگامه ای یاد تو دیوان من و نام تو آهنگین

پروازت سلامت باد

ای سیمرغ پاک آیین

 


¤ نویسنده: الهه

نوشته های دیگران ( )

ساعت 7:37 عصر چهارشنبه 89/6/17

قطاری که به مقصد خدا می رفت ? لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ? کیست که با ما سفر کند ؟ کیست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند .
از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود . در هر ایستگاه که قطار می ایستاد ? کسی کم می شد . قطار می گذشت و سبک می شد . زیرا سبکی قانون راه خداست .
قطاری که به مقصد خدا می رفت ? به ایستگاه بهشت رسید . پیامبر گفت :‌اینجا بهشت است . مسافران بهشتی پیاده شوند . اما اینجا ایستگاه آخرین نیست .
مسافرانی که پیاده شدند ? بهشتی شدند . اما اندکی ? باز هم ماندند ? قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : دورو بر شما ? راز من همین بود . آن که مرا می خواهد ? در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد .
و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید ? دیگر نه قطاری بود و نه مسافری.

¤ نویسنده: الهه

نوشته های دیگران ( )

ساعت 1:4 عصر شنبه 89/5/2

یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم

گرچه درخود شکستیم صدایی نکنیم

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست

گرشکستیم زغفلت من ومایی نکنیم

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم

وقت پرپر شدنش ساز ونوایی نکنیم

یادمان باشد اگرخاطرمان تنها ماند

طلب عشق زهر بی سر وپایی نکنیم


¤ نویسنده: الهه

نوشته های دیگران ( )

ساعت 8:2 عصر پنج شنبه 89/2/30

عاقلانه ترین کلمه "احتیاط " است حواست را جمع کن , دست و پا گیر ترین کلمه "محدودیت" است اجازه نده مانع پیشرفتت شود, سخت ترین کلمه "غیر ممکن" است اصلا وجود ندارد, مخرب ترین کلمه "شتابزدگی" است مواظب پل های پشت سرت باش, تاریک ترین کلمه "نادانی" است آن را با نور علم روشن کن, کشنده ترین کلمه "اضطراب" است آن را نادیده بگیر, صبور ترین کلمه "انتظار" است همیشه منتظرش بمان, با ارزش ترین کلمه "بخشش" است سعی خود را بکن, قشنگ ترین کلمه "خوشرویی" است راز زیبایی در آن نهفته, سازنده ترین کلمه "گذشت" است آن را تمرین کن, پرمعنی ترین کلمه "ما" است آن را به کار ببر ,عمیق ترین کلمه "عشق" است به آن ارج بده, بی رحم ترین کلمه "تنفر" است با آن بازی نکن, خودخواهانه ترین کلمه "من" است از آن حذر کن , نا پایدارترین کلمه "خشم" است آن را در خود فرو بر, بازدارنده ترین کلمه "ترس" است با آن مقابله کن, با نشاط ترین کلمه "کار" است به آن بپرداز, پوچ ترین کلمه"طمع " است آن را در خود بکش , سازنده ترین کلمه "صبر" است برای داشتنش دعا کن , روشن ترین کلمه "امید" است همیشه به آینده امیدوار باش .


¤ نویسنده: الهه

نوشته های دیگران ( )

ساعت 12:29 عصر پنج شنبه 89/2/16

شمع دانی به دم مرگ به پروانه چه گفت

گفت  ای  عاشق  دیوانه  فراموش  شوی

 سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد

 گفت طولی نکشد تو  نیز  خاموش  شوی

             


¤ نویسنده: الهه

نوشته های دیگران ( )

ساعت 12:24 عصر پنج شنبه 89/2/16

بـــــــــه چشمان دل انگیز تو سوگند

بــــــــــه لبهای هوس ریز تو ســوگند

بـــــــــــه انـدام چــوگـــلبرگ سپیدت

بـــــــه لبخندت،به اندوهت،امـیدت

به لبخندت که چون لبخند گلــهاست

به رخسارت که چون مهتاب زیباست

به گلهای بهار و عشق و هســــــتی

بــه آن قــــــران که آن را می پرستی

قســــــــــم ای نازنین تا زنده هستم

تو را دوست دارم می پرستم


¤ نویسنده: الهه

نوشته های دیگران ( )

ساعت 9:9 عصر دوشنبه 89/1/30

                                 

 

 

وقتی کسی رو دوس داری،حاضری جون فداش کنی
حاضری دنیارو بدی،فقط یه بار نیگاش کنی

به خاطرش داد بزنی،به خاطرش دروغ بگی
رو همه چی خط بکشی،حتّی رو برگ زندگی 
 
وقتی کسی تو قلبته،حاضری دنیا بد بشه
فقط اونی که عشقته،عاشقی رو بلد باشه
قید تموم دنیارو به خاطرِ اون می زنی
خیلی چیزارو می شکنی ، تا دل اونو نشکنی

حاضری که بگذری از دوستای امروز و قدیم
امّا صداشو بشنوی ، شب از میون دوتا سیم
حاضری قلب تو باشه ، پیش چشای اون گرو
فقط خدا نکرده اون ، یه وقت بهت نگه برو

حاضری هر چی دوس نداشت ، به خاطرش رها کنی
حسابتو حسابی از ، مردم شهر جدا کنی
حاضری حرف قانون و ، ساده بذاری زیر پات

به حرف اون گوش کنی و به حرف قلب باوفات
وقتی بشینه به دلت ، از همه دنیا می گذری
تولّد دوبارته ، اسمشو وقتی می بری
حاضری جونت و بدی ، یه خار توی دساش نره

حتی یه ذرّه گرد وخاک تو معبد چشاش نره
حاضری مسخرت کنن ، تمام آدمای شهر
امّا نبینی اون باهات ، کرده واسه یه لحظه قهر
حاضری هر جا که بری ، به خاطرش گریه کنی
بگی که محتاجشی و ، به شونه هاش تکیه کنی

حاضری که به خاطر ، خواستن اون دیوونه شی
رو دست مجنون بزنی ، با غصه هاهمخونه شی
حاضری مردم همشون ، تو رو با دست نشون بدن
دیوونه های دوره گرد ، واسه تو دس ت بدن
حاضری اعتبارتو ، به خاطرش خراب کنن

کار تو به کسی بدن ، جات اونو انتخاب کنن
حاضری که بگذری از ، شهرت و اسم و آبروت
مهم نباشه که کسی ، نخواد بشینه روبروت
وقتی کسی تو قلبته ، یه چیزقیمتی داری

دیگه به چشمت نمی یاد ، اگر که ثروتی داری
حاضری هر چی بشنوی ، حتی اگه سرزنشه
به خاطر اون کسی که ، خیلی برات با ارزشه
حاضری هر روز سر اون ، با آدما دعوا کنی
غرورتو بشکنی و باز خودتو رسوا کنی

حاضری که به خاطرش ، پاشی بری میدون جنگ
عاشق باشی اما بازم ، بگیری دستت یه تفنگ 
 حاضری هر کی جز اونو ، ساده فراموش بکنی
پشت سرت هر چی می گن ، چیزی نگی گوش بکنی

حاضری هر چی که داری ، بیان و از تو بگیرن
پرنده های شهرتون ، دونه به دونه بمیرن
وقتی کسی رو دوس داری ، صاحب کلّی ثروتی
نذار که از دستت بره ، این گنجِ خیلی قیمتی      

                                                                           عکس عاشقانه کارت پستال زیبا دیدنی عشق                                                                                                                                                                   


¤ نویسنده: الهه

نوشته های دیگران ( )

ساعت 10:59 صبح پنج شنبه 88/12/6

p@@@@......................@@@............@@@...................@@........@@@@@@ @@@..................@@.....@@.........@@@.................@@.........@@..........@ @@@................@@.........@@.........@@@.............@@...........@@............ @@@................@@.........@@............@@@.........@@............@@@@@@ @@@................@@.........@@...............@@@.....@@.............@@@@@@ @@@......@........@@......@@...................@@@.@@...............@@............ @@@@@@.........@@....@@.......................@@@@................@@..........@ @@@@@@.............@@@.............................@@@................@@@@@@ 

¤ نویسنده: الهه

نوشته های دیگران ( )

ساعت 10:42 صبح پنج شنبه 88/12/6

آدم...

 

نامت چه بود؟ آدم

فرزندِ کی ؟ من را نیست نه مادری و نه پدری بنویس اول یتیم عالم خلقت

محل تولد؟ بهشت پاک

اینک محل سکونت؟ زمین خاک

آن چیست بر گُرده نهادی؟امانت است.

قدت؟ روزی چنان بلند که همسایه خدا ، اینک به قدر سایه بختم بروی خاک

اعضای خانواده؟ حوای خوب و پاک، قابیل وحشتناک،هابیل زیر خاک

روز تولدت؟در جمعه ای ،به گمانم روز عشق

رنگت؟ اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه

وزنت؟ نه آنچنان سبک که پَرم در هوای دوست ، سنگین نه آنچنان که نشینم به این زمین

جنست؟  نیمی مرا زخاک نیمی دگر خدا

شغلت؟  در کار کشت امید بروی خاک

شاکی تو؟  خدا

نام وکیل؟  آن هم فقط خدا

جرمت؟  یک سیب از درخت وسوسه

تنها همین؟  همین و بس

حکمت؟  تبعید در زمین

همدمت در گناه ؟  حوای آشنا

ترسیده ای؟  کمی

زچه؟  که شوم من اسیر خاک

آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟  بلی

چه کس؟  گاهی فقط خدا

داری گلایه ای؟  دیگر گِله نه ولی...

ولی که چه؟ حکمی چنین آن هم به یک گناه؟!!!!

دلتنگ گشته ای؟  زیاد

برای که؟  تنها فقط خدا

آورده ای سند؟  بلی

چه؟  دو قطره اشک

داری تو ضامنی؟  بلی

چه کس؟  تنها خدا

در آخرین دفاع؟  می خوانمش چنان که اجابت کند دعا


¤ نویسنده: الهه

نوشته های دیگران ( )

   1   2   3      >

خانه
وررود به مدیریت
پست الکترونیک
مشخصات من
 RSS 

:: بازدید امروز ::
0
:: بازدید دیروز ::
23
:: کل بازدیدها ::
52087

:: درباره من ::

غریبه    آشنا

الهه
فکر نمی کردم این جوری شه ولی دست من نبود که شد دیگه ...

:: لینک به وبلاگ ::

غریبه    آشنا

::پیوندهای روزانه ::

:: فهرست موضوعی یادداشت ها::

عشق[4] . ا[4] . من[3] . ش[3] . 2[2] . خدا[2] . ل[2] . ک[2] . و[2] . وقتی . یاد . 0 . گلایل . گلم . تو . جهان . محبت . نیستی . ه . دد . ر . س . سهراب . سوگند . سیب . آدما . آرزو . آینه . ص . صبح . ع . عقل . غریب . غریبه . ف . ق .

:: آرشیو ::

غریبه آشنا دوستت دارم بیا
دل

:: اوقات شرعی ::

:: لینک دوستان من::

نور
موهیول
دوسش داشتم و دارم

:: لوگوی دوستان من::




::وضعیت من در یاهو ::

یــــاهـو

:: خبرنامه وبلاگ ::